قرار نبود دل نوشته هایم را به حراج بگذارم و یا به این بهانه انگشت اشاره ام را به سمتی بگیرم و فردی و یا گروهی را مورد خطاب قرار دهم ! نه ، اما چه کنم زمانه ، آنگونه حکم میدهد به اجبار که لاجرم مجبور به اطاعتی ، آنگاه که مامورت کند به انجام تکلیف .
جنگ اول به از صلح آخر، بی پرده میگویم مصلحت طلب نیستم چون با خودم عهد کرده ام دینم برایم شهرت و نان نیاورد. آستانه تحملم بسیار اندک است در برابر دیدن ظلم ! هرچند سرم سبز باشد اما زبانم سرخ است. به سرخی آن خون ریخته شده نفس زکیه ای که برای کسب قدرت و شهرت با حکمران هوس باز کنار نیامد، از ایشان اموخته ام که نباید سکوت کرد حتی اگر تنها باشی.
شایددرمنظردیگران شعارگونه به نظر آید اما حرف ، حرف بزرگی ست ومسئولیت آور ! چونکه دانسته ام ودیده ام پس مجبورم عمل کنم. یک قدم دیرتر برداشتن همانا و ریسمان بندگی شیطان برگردنت نهاده شدن همانا !!!
واما بعد ...
روزگار ، روزگار برخورد است ، برخورد وجدانهای بیدار و وجدانهای بیمار. وگروه سومی که میل باطنیشان این است که جزو بیداران باشند واما هوا و هوس ها و بازیهای روزگار کش کشانه گاهی به سمت بی وجدانی سوقشان میدهد. گاهی فکر میکنم دنیای این روزهای ما کاریکاتورهای مازیار بیژنی ست و آن گروه سوم همان کودکی ست که این انیمشن را نظاره میکند تا تصمیم بگیرد چه خوب است و چه بد .هرچند بیشتر ازآنگه گویای این مطلب باشد ، به طرفهای درگیر میگوید که :همیشه چشمانی هستند که نظاره تان کنند ! راستش سیاست های امروز بیشتر از آنکه به واقعیت شبیه باشد همین کاریکاتورهایی ست که میبینیم. این جمله دل می آزارد میدانم ! اما حقیقت تلخ است ...
برق شمشیر دشمن ویا چه میدانم جاهل قداره کش ،دلهره آور ست اما ترس آور نیست ، ونباید از جبهه جاهلان رودر رو ترسید ، بل باید از شمشیری ترسید که در دستان مردی ست که مومن است اما میرود به سمت محراب عبادت برای ریختن خون بیگناه ! نباید از جماعت دشمن آنقدر ترسید که حاضر به قبول هرننگی شد، بل باید ازجماعت مسلمانی ترسید که حاضرند به هر قیمتی ادامه حیات دهند .
نباید از های و هوی وناسزای دشمن ناراحت شد ، بل باید از انی آزرده شد که شبیه مومنان است اما هرسخنش و هر عملش رنگ ترور شخصیت دارد وتوهین.
هرچند نباید بی تفاوت بود در برابر برهنگی و هرزه گی اما باید بیشتر تنفر داشت از ان مسلمان پوشیده ای که دراحرام حج شمشیر حمل میکند تا خون بیگناهان را بریزد.
یک کلام !باید لباس از تن آنی بیرون کنیم که شبیه لباس پیغمبر میپوشد و بر منبرش یک عمر سخنرانی میکند و به اندازه کاه هم به حرفهایش ایمان ندارد.
باید دوباره به خاکریز اول مان برگردیم و از نو بخوانیم نه شرقی و نه غربی ! نباید از حول حلیم در آبگوشت افتاد!
از اشاره و کنایه گذر میکنم و کمی شفاف تر میگویم : تا کی قرار ست تحمل کنیم فردی را که روحانی ست و همنشین یهودی هاست. ای کاش حداقل میشد لباس پیغمبر را از تنش بیرون کرد. تا کی حصار امنیتی به دور بعضی ها میخواهیم بکشیم تا مردم انقلابی عمل نکنند؟ یک عمر است میشنویم که نباید برخورد کرد نباید حرف زد که دشمن منتظر تفرقه ست و حمله ! این حمله دشمن خوب بهانه ای شده است تا سگهای زرد ،برادران شغال را بگوییم آهو هستند !!! این کرکری خواندن دشمن خوب بهانه ای شده است تا از قبل آن برف درست کنیم و جماعت مردم را کبک وار سر به برف فرو کنیم ! واین حمله دشمن خوب بهانه ای شده است تا رای جمع کنیم و بعد ازان هر روز صبح بعد از صلات صبح شعاری نو بسازیم ودرتریبونهای رسمی در فضای جامعه رها کنیم ومردم هم طوطی وار نه ! مانند قناری وبلبل چه چه بزنند و به به بگویند.
از صداقت و سادگی مردم ایران چه میخواهند ؟ چرا رک و راست سخن نمیگویند ؟ چرا همیشه از زمانی که یادمان هست همیشه شنیده ام دشمن ، دشمن ، دشمن !؟ پس خائنین وطنی چه ؟ دشمن برون مرزی ترس ندارد ، باید از خودی داخلی ترسید که مینشیند وفکر میکند ورابطه برقرار میکند نا اصل نظام مان را بکوبد. بدنبال تفرقه است وآلوده کردن افراد و فضا تا دزد اصلی را فراموش کنند و به نان شب محتاج را ،دست ببرند !!!
چقدر جوان سرشار از استعداد را باید قربانی کرد تا آقازاده ها مدرک بگیرند از دانشگاههای بین اللمللی!؟
چقدر قرار ست زخم بخوریم و انتظار داشته باشیم قامتمان راست بماند ؟
چقدر قرار ست زهر بخوریم وبخندیم واما درخفا خون بالا بیاوریم؟ تا چه زمانی قرار ست تجربه اندوزی کنیم از هزارو چهارصدسال پیش تا کنون اما هیچ فرقی در روش و منش مان صورت نگیرد؟
قرار نیست از سیاهی لشکر مغرور شد ! باید از این ترسید که دنیا طلبان همراهتان باشند. باید به این حقیقت رسید لشکر حق گاهی تا هفتادو دونفر نیز بیشتر یاور نخواهد داشت .
...
شاید ادامه داشته باشد.