امشب که باطنی پر از هیاهو دارم ، چیزی شبیه گردباد ، طوفانی چیزی ... دوستی از راه رسید و گفت : بگو ! و نترس .

خطاب به او که این روزها از راه رسیده در دنیایم می گویم ، عمری دل نگرانی ها و پریشانی هایم را در خودم فرو خوردم تا شاید ایام را به کام کسی تلخ نکنم .

این روزها روزگار با تند بادی از حوادث بر شاخ و برگهای سبز وجودم تازیانه های مرگ می زند ! هر روز بی انکه دیگران حس کنند زرد و نارنجی و خشک می شوم ! گامهای پاییز را می شنوی ! می آید تا مرا هم بخشکاند شاید...

دیر رسیدی از راه ای دوست ! اما باز هم شکر که شاید اخرین دوستی باشی که با سطلی پر از آب به ریشه های امیدم طراوت می بخشی ،  اما قبول کن هر چه تلاش کنی با زهم من به غروب عمرم نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شوم ...

تو امدی تا نظاره کنی خشک شدن درختی را که عمری امید همه بود .