نه دوست که بهتر از دوستی ...
امشب که باطنی پر از هیاهو دارم ، چیزی شبیه گردباد ، طوفانی چیزی ... دوستی از راه رسید و گفت : بگو ! و نترس .
خطاب به او که این روزها از راه رسیده در دنیایم می گویم ، عمری دل نگرانی ها و پریشانی هایم را در خودم فرو خوردم تا شاید ایام را به کام کسی تلخ نکنم .
این روزها روزگار با تند بادی از حوادث بر شاخ و برگهای سبز وجودم تازیانه های مرگ می زند ! هر روز بی انکه دیگران حس کنند زرد و نارنجی و خشک می شوم ! گامهای پاییز را می شنوی ! می آید تا مرا هم بخشکاند شاید...
دیر رسیدی از راه ای دوست ! اما باز هم شکر که شاید اخرین دوستی باشی که با سطلی پر از آب به ریشه های امیدم طراوت می بخشی ، اما قبول کن هر چه تلاش کنی با زهم من به غروب عمرم نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شوم ...
تو امدی تا نظاره کنی خشک شدن درختی را که عمری امید همه بود .
+ نوشته شده در بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:42 توسط صالح
|
اى صاحبان پیشانى هاى پینه بسته، ما گمان می کردیم که نماز شما براى زهد در دنیا و شوق به ملاقات پروردگار است ولى اکنون شما را نمی بینیم جز اینکه از مرگ به سوى دنیا فرار میکنید...