چقدر دلم برای زوزه  ترسناک طوفان های سیستان تنگ شده است ! ماورای همه آنچه که امروز در ادامه زندگی می ترساندم ... 

 شب بود و طوفان و راننده ای که راه را گم کرده بود ، بر روی کانالی از آب ، روی پل دستان شب گریبان غریبی مان را گرفته بود ، نه راه پیش داشتیم نه پس ، من ، مادر ، پدر و خواهر کوچکم .

آن وانت بار مسافر کش ، که آنروزها مد بود اتاقکی کوچک بر رویشان سوار میکردند و طبق عادت پدر جلو می نشست و ما عقب و گاهی دود اگزوزش حسابی زجرمان می داد تنها سنگر و جان پناه ما .

طوفان های زابل معروفند ، وقتی با شن ها همراه می شوند تصویر خاصی می سازند که باید تجربه کرده باشی.

 (( هالیوودی بخواهم ترسیمش کنم ،چیزی شبیه فیلم مومیایی 2 ، که صحرا در هیبت چهره مرد مومیایی! کاشفان را می بلعید.))

پدرم پیاده شد تا کمک حال راننده در عبور از پل بروی کانال باشد ، در همین احوالات من هم از ماشین پایین آمدم و نگاهم به درختانی خیره مانده بود که باد کج شان کرده بود ،کاج های بلند و درختان گز .

پدرم فریاد می کشید : برفی برفی !!! " برفی نام مستعار دایی مان بود ، وقتی زابل برف آمده بود او هم بدنیا آمده بود و به این سبب و به یومن آنروز شادی آور برفی صدایش می کردند " .

 قبل از اینکه صدای پدر به گوش دایی برسد گویا به گوش سگ گله پدربزرگ مان رسیده بود ! عوعو می کرد و زوزه می کشید ، راه را از بیراه  نشان مان می داد ، نگاهمان به دوردست هایی که صدای سگ می آمد دوخته شده بود و درختان خم شده ای ! که نمی توانستند کمر راست نگه دارند در برابر شدائد و مصیبت های طوفان ...

رسیدن به آنچه که می خواهی همیشه خسته گی از تن ادم بیرون می کند اما من خسته نبودم ! از هیجان این موضوع که با برآمدن خورشید می توانم جسورانه به کشف دنیای اطرافم بپردازم ،شوق خاصی برایم ایجاد کرده بود و در همین حال بودم که خوابم برد در اتاقی که سقف گنبدی شکل داشت با بادگیری زیبا ...


پ ن : هر چه میگذرد دلم تنگ آنروزها می شود .شاید گذر عمر موثر است .